پیدا





قصه های رمضان( اولین روزه)

درخواست حذف اطلاعات

همیشه با شروع ماه مبارک رمضان آدم اولین روزی رو که روزه گرفته یادش میاد یادمه اولین روزی که میخواستم روزه بگیرم مامانم اصلا اجازه بهم نمیداد خیلی حساس بود روی این قضیه ... همین الانشم غیر از روزهای ماه مبارک روزه میگیرم حرص میخوره اون سال جشن تکلیف گرفته بودیم و یه عده از بچه ها کامل روزه گرفته بودند ولی مامان منو محروم کرده بود و میگفت سن تو از اونا کمتره ... خب شاید حق داشت تو دهه ی شصت از این کارا که شناسنامه رو بزرگتر بگیرن معمول بود و بچه های کلاس چون همه آشنا بودند میدونستند یک سالی از اونا کوچیکترم... بیشتر موقع دستم مینداختن نمیدونم چه عجله ای داشتیم برا بزرگ شدن؟ چقد یادمه حرص میخوردم وقتی بچه ها میگفتن تو هنوز بچه ای ! خلاصه اون سال هم هر وقت حرف روزه شد اینا منو مس ه می د که مگه تو هم میتونی روزه بگیری؟ تو که بچه ای هنوز به یه مامان رو راضی روز 29 ماه مبارک رو اجازه بده روزه بگیرم اصلا شبش از هیجان درست خواب نرفتم، سحری هم استرس داشتم مامان منو صدا نزنه با اینکه بیدار بودم ولی خودمو به خواب زده بودم که خودش منو صدا بزنه وقتی مامان بیدارم کرد کلی ذوق و سحری خوردم بماند که مامان چقدر مجبورم میکرد بیشتر سحری بخورم، فرداش توی مدرسه یه حسی داشتم میخواستم به همشون بگم منم روزه هستم امروز... بالا ه بچه ها فهمیدن روزه هستم من از همه جا بیخبر ...چند تاشون دست به یکی کرده بودن اومدن گفتن ااااا تو هم روزه ای؟ گفتم: آره پس چی...دیدین منم روزه گرفتم؟ گفتند پس احتمالا احکام روزه هم مامانت بهت یاد نداده گفتم مگه احکام چی داره من که همه رو بلدم ... یکیشون گفت اگه بلد بودی که از اول صبح تا حالا آب دهنت رو قورت نمیدادی با تعجب گفتم آب دهنمو قورت ندم ؟ گفت آره دیگه من هرروز بابام برامون رساله میخونه قورت دادن آب دهان روزه رو باطل میکنه...ولی خب چون تو خبر نداشتی از الان رعایت کن روزت درست باشه... هی خدا منم باور اون روز برام شده بود یه قرررررن خونه که رفتم نخو دم از ترس اینکه آب دهنمو قورت بدم توی باغچه نشسته بودم با حسرت آب خوردن هر چی گنجشک و گربه و دونه جمع مورچه بود نگاه می که خوشا به حالشون ...مامانم که دقت کرده بود من اصلا تو خونه نمیرم اومد یه بار توی باغچه دید سرگرم بازی با گل وعلف و اینام...دوباره اومد دیگه ایندفعه ای بهم گیر داد که رنگ به رو نداری و دهنت کامل کامل خشک شده و دیگه مجبورم کنی آب بهت میدم روزتو بخوری خلاصه مامان کلی که گفت منم اعتراف بهش گفتم چه خبره... گفت ای خدا بذا من مامان اینو ببینم الکی تو رو دست انداختن دختر...مگه آب دهن روزه رو باطل میکنه خیلی ذوق بالا ه نجات پیدا ساعتای آ اون روز رو افطار هم برام تجریه ی خیلی شیرینی بود ...عاشق رنگینک بودم مامان درست کرده بود و تازه گفتم فردا هم باید روزه بگیرم ، مامان هم قبول کرد ولی خب صبح که با گریه رفتم سراغ مامان که چرا بیدارم نکردی مامانم کلی منو بوسید وبغلم کرد و گفت عزیزم سحری اعلام امروز عید فطره... من اینجوری مامانم اینجوری و این خاطره ی روزه اولی هنوز تا هنوز شیرین و خنده دار برام باقی مونده البته بگم دوستامم شانس آوردن عید فطر شد و فرصت نشد دعواشون کنم